X
تبلیغات
حرف دل عاشق
سیبی از درخت وسوسه
 
نامت چه بود؟ آدم
فرزندِ ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟ بهشت پاک
اینک محل سکونت؟ زمین خاک
آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.
قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک
اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک
روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق
رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین
جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا
شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک
شاکی تو؟ خدا
نام وکیل؟ آن هم فقط خدا
جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟ همین و بس
حکمت؟ تبعید در زمین
همدمت در گناه ؟ حوای آشنا
ترسیده ای؟ کمی
زچه؟ که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی
چه کس؟ گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...
ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!
دلتنگ گشته ای؟ زیاد
برای که؟ تنها فقط خدا
آورده ای سند؟ بلی
چه؟دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟ بلی
چه کس؟ تنها کس خدا
در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا
 

[ چهارشنبه 1386/08/16 ] [ 6:1 بعد از ظهر ] [ حمید ]

[ ]

تقدیم به کسانیکه قلب کوچکشان همیشه دریایی ست
دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری 
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ام؟
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است

و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم

نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه

پس اینبار برایت می نویسم که

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند

می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید

و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافی است

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که

دلتنگت شده ام به همین سادگی
 
 

آرزومند ارزوهایتان

[ چهارشنبه 1386/08/16 ] [ 5:59 بعد از ظهر ] [ حمید ]

[ ]

 
بوي عشق
 
شب، همه دروازه‌هايش باز بود
آسمان چون پرنيان ناز بود
گرم، در رگ هاي‌ ما، روح شراب
همچو خون مي‌گشت و در اعجاز بود
با نوازش‌هاي دلخواه نسيم
نغمه‌هاي ساز در پرواز بود
در همه ذرات عالم، بوي عشق
زندگي لبريز از آواز بود
بال در بال كبوترهاي ياد
روح من در دوردست راز بود
 

[ چهارشنبه 1386/08/16 ] [ 5:59 بعد از ظهر ] [ حمید ]

[ ]

 پرستوي عاشق
 
در سراپرده تيرگيها
دل به امواج شب مي سپارم
مي نويسم براي تو اي خوب
هر چه فرياد در سينه دارم
 
اي مسافر مرا مي شناسي
من نهالي ز بستان عشقم
يادگار سپيدار و سروم
قطعه شعري ز ديوان عشقم
 
از تنم شعر غم مي تراود
با نفسهاي من بوي خاك است
روزگاريست كه اين روح سرمست
عاشق يك پرستوي پاك است
 
آن پرستوي زيبا كه يك شب
با سلامي مرا زيرو رو كرد
آمدو لانه گرم خود را
در دل سرد من جستجو كرد
مهرباني كه يك لحظه يادم
خواب آرام او را به هم زد
دستهايش همان لحظه با عشق 
نامه ي هستيم را رقم زد
 
آن پرستو تويي اي مسافر
باور مومن لحظه هايم
اي كه در قلب پاييز مسموم
از بهاران سرودي برايم
 
عشق من آري از روشنائيست
تا بلنداي احساس گلهاست
از شب غربتش مي هراسد
روح اين عشق از جنس ميناست
 
مي تواني به عشقم بخندي
مي تواني بگوئي فريب است
ميتواني نفهمي غمم را 
بي تفاوت بگوئي عجيب است
آه اگر چيني تو در اين بغض
بشكند از هجوم غرورت
آه اگر چشمهايم سرانجام
ره نيابد به دنياي نورت
 
زخمي از تيغ نا باوري ها
با تمناي خود مي ستيزم
زير پا مي گذارم دلم را
از تو و عشق تو مي گريزم
 
ميگريزم كه چون اشك ماهي
گم شوم در هياهوي دريا
ميگريزم كه همچون شبي سرد
دل ببازم در آغوش فردا
 
هجرت تلخ و بي رحمم آن روز
قلب سخت تورا مي فشارد
پرسشي گريه آلود و شبرنگ
در سكوتت قدم مي گذارد
 
اي پرستوي پاك اي مسافر
از چه نامم ز خاطر  زدودي
خوب من زير باران وحشت
لانه ات را چرا گم نمودي
 
زير لب شرمگين ميخروشي
كاش مي ديدمش بار ديگر
اشك مي ريزي آهسته افسوس
نيست امكان ديدار ديگر
منتظر

[ چهارشنبه 1386/08/16 ] [ 5:56 بعد از ظهر ] [ حمید ]

[ ]

شعري براي تو

 

براي ديدن پنهان ... و رسيدن به آسمان آبي عشق

روزها، ماهها و سال ها دويدم ... زمستان را به دست بهار سپردم

و تابستان را در دست رنگين كمان خزان رها كردم

اما لحظه ديدار كجاست ؟

از نسيم پاييز شنيده ام ... آنگاه كه هرگز پاييز فرا نرسد

و خورشيد هرگز غروب نكند... تو را خواهم ديد

از آسمان شنيده ام كه اگر روزي هرگز تاريك نشود

و ماه و مهر دست در دست هم ....در دلش جاي گرفته باشند

تو را خواهم ديد... و از باران شنيده ام

آنگاه كه هرگز لبي تشنه نماند ... تو مي آيي

و تو خواهي آمد...

آنگاه كه تنها به عشق ديدارت نفسهايم فرو رود

و قلبم با يادت بتپد  ... تو را خواهم ديد

 

براي كسي كه مثل خون تو رگهام

[ چهارشنبه 1386/08/16 ] [ 5:55 بعد از ظهر ] [ حمید ]

[ ]

آرام تر بگذر

ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
. بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
 آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید

[ چهارشنبه 1386/08/16 ] [ 5:54 بعد از ظهر ] [ حمید ]

[ ]

[ سه شنبه 1386/08/15 ] [ 3:29 بعد از ظهر ] [ حمید ]

[ ]

[ سه شنبه 1386/08/15 ] [ 3:16 بعد از ظهر ] [ حمید ]

[ ]